تبليغاتX
مبتلا
شکر خدا که نام مرا مبتلا نوشت ...!!!0

بنام الله

سرتا سر حضور پنجره ها از توست...ديوار کاه گلي دلم را معطرکن ...
اي شکوه محبت ! فضاي دل بي تو تهي از شقايقهاي صفاست ... در قحطي باران ، ملتمسانه جزيره چشمهايم را طوفاني ميکنم به عشق نيم نگاهي از تو .

اي سراسر آرامش ! وجود نا آرامم فقط به ياد تو آرام ميگيرد ... توخالصترين نگين سبزي درميان سرخي هاي پرتلاطم و من تشنه توام .
اشک هم تشنه توست ، وقتي که راه ورودش به دشت گونه ها را باز نميبيند؛ و چه جانفرساست آن دمي که براي حرفهاي باراني آدم ،ابري نيست... وتو براي هر بيراهه اي که منتهي نميشود مگر به خارها و بيابانها ، راهي سراغ داري که ميرساندم به آلاله ها ...

اي وسعت شادي ! تو تنها کسي هستي که غم را در اوج شاد بودن مي فهمي ... تنها کسي هستي که ميداني خنده هايم گاهي بوي اشک ميدهد و اشک هايم عطر گلخند .

خداوندا ! دلم مي خواهد دستهاي تواضع و نيازم را بسويت دراز کنم و به عظمت درياها اشک بريزم ... دلم ميخواهد نوازشم کني تا به اندازه تمام شاديها شاد شوم ... نزديکم کن به وجود سراسر نور بارانت ...
معبودا ! تو را شکر ميکنم که دلم را با سوزش شمع هماهنگ کردي و ديده گانم را با قدرت اشک حيات دادي ... سوگند به همه خوبي ها که شباهنگام وقتي سر بر بالش خيال مي گذارم در وجودم فقط چشم براه توام وميدانم که حاضري ... اما گاهي وقتها زنگار قلب خون گرفته ام گرچه مدعي است که ميفهمد حضورت را، اما مانع ظهورت مي شود و آنوقت تو حاضري ، نه ظاهر در وجود کدر و ناشفاف من ... 

پس اي طليعه ظهور !
ديوار کاه گلي دلم را معطرکن از خاک باران خورده ايمان .

التماس دعا
یاحق .

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 19:45  توسط مبتلا 

بنام الله

* السلام عليك ايتها الصديقه الشهيده *

مادرم

اينجا ، آفتاب که بزند ، مي ترکد بغض متراکم ابرهاي نيلي ، گويي عقد طلوع خوانده اند اين باران را با جمال آفتاب ...
او مي تابد و اين شرجي دير ساله ي شرق مي بارد ...
اصلا نام آفتاب هم کار خود آفتاب مي کند ...
هر چه کهنه تر بجوشد ، تازه مي خرند اين شراب اشک را ...
به مقياس هم در نمي آيد که بگويي يک خم ... دو خم و يا ...
اصلا قرار نيست که بشمرند اين مستانگي اشکها را ...

مستي مــا را قيــاس بـاده و پيــمانه نيست
آن که بشمارد طواف خويش را پروانه نيست

پس مي باريم و نمي شماريم ،که چون شمرده شود،آن طرف حساب کنند ... 

بانوی بی حرم ... قبر تو در دلم

عشق را اگر شود که دريابي مي گويد که چگونه محاصره شد در سينه آن بانو "جل جلاله" و مي دهد نشاني از حصر شکسته خود که در حوالي دست هاي بسته اي به وقوع پيوست ...
عقل را اگر دريابي ، مي گويد که به کار آمدن گيسو را ديدم ...وقتي ناقه صالح حجت بود بر اينکه دختر رسول خدا "درود خدا بر او" دروغ گو نيست ...
درد را اگر دريابي ، خواهد گفت که او خود فرمود: "خذيني" و من با شرم به جان بازويش افتادم ،چندان که از شرم کبود شدم ...
عاطفه را اگر دريابي ، مي شنوي که مي گويد از طرف مادري با دستهاي لرزان ، خرج گيسوي دخترم شدم که به بهانه گرفتن دست مادر از روي محبت ، مادر را در شانه زدن ياري مي کرد ...
و اگر دريابي ...؟؟؟
و اگر قلم را دريابي گريه سر مي دهد ...از آن روز که آمده ام هنوز ننوشته ام مدحي براي آفتاب ، مگر آنجا که پدرش گفت و شوهرش نوشت ...
و اگر ما را دريابي ، مي يابي که بابي جز آبي که مي آيد از ديده نيافتيم به محضرش ...
اين حرفها هم از ديده چکيده و بر صفحه رسيده است و الا مدح همان است که پدرش گفت و شوهرش نوشت ...
پس اين گريه ها را بگرييد بر غربت آفتاب که حتي در غروبش فکر تابيدن بود ... .

با تشکر از برادر عزیزم محمد سهرابی
التماس دعا
یاحق

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 20:13  توسط مبتلا 

بنام الله

هنوز يک ماه از جدائيمون نگذشته بود که ديدمش .
با همون تيپ و همون قيافه و همان نگاه معصومانه .
از شهر ما رفته بود به يه شهر ديگه ، نمي دونم کجا ... فقط ميدونستم که جاش خيلي خوبه .
ازش پرسيدم کجا رفتي؟ دلم برات تنگ شده بود ... نمي گي يه رفيقي داشتم؟
لبخندي زد وگفت : منم دلم برات تنگ شده بود... برا همين اومدم بهت سر بزنم ... عجله نداشت ولي
زمان به سرعت مي گذشت ...مي گفت بايد به پدر مادرم سر بزنم ...خيلي دلم هواشونو کرده ...
نگاهي به لباساش کردم ... همون لباسهای همیشگی تنش بود ...
ازش سوال کردم راستي شهرتون چه جوريه ؟ آب و هواش ؟ ساکناش؟ ..
به هيچکدوم جواب نداد ... فقط گفت سيد خدا خيلي بيسته ! خيلي خيلي مهربونه !
هر چقدر که فکرشو کني از اون بيشتر ... !
حرفش خيلي روم اثر کرد... گفتم ميخوام باهات بيام شهرتون ... از اينجا خسته شدم ... گفت اصلا برا
همين اومدم که تو رو باخودم ببرم ... پرسيدم چطوري؟ گفت کاري نداره سوار ماشين شو (يه ماشين
تويوتا دوکابين با رنگ آلبالويي) به سرعت در ماشينو باز کردم ... هنوز يه پام بيرون ماشين بود که
پرسيد... راستي ؟... پول داري ؟ ... دست کردم تو جيبم و گفتم يه مقدار دارم ... چقدر ميخواي؟
خنده اي کرد ... اين پولو نميگم که ....!!!!
چقدر نماز خوندي ؟.... چقدر تقوا داري ؟ .... چقدر کار خير انجام دادي ؟....
گفتم يه مقدار نماز دارم  ....گفت : کمه ...تو شهر ما مثل اينجا پولدارا بالانشينن .... بالا شهر اونجا هم مال پولداراست ...مي خواي صبر کن ، پولاتو جمع کن ... خودم ميام دنبالت ... مي برمت ... شوکه شده
بودم ... اين چي ميگه ؟ پول چيه ؟ بالاشهر چيه؟ ....  به خودم که اومدم گرد و خاک ماشينش جلو ديدمو
گرفته بود . چيزي معلوم نبود ... رفته بود ...؟؟؟؟
 

صداي اذان مسجد محل که به گوش مي رسيد ، از خواب بيدارم کرد ... آبي به صورتم زدم و وضوگرفتم ...
بين نماز ياد خوابي که ديدم اوفتادم ...آره ... خواب ديده بودم ... خواب محسن ... محسن سيفي.
يک ماه نمي شد که شهيد شده بود ... تو سيستان ... طي در گيري با اشرار و قاچاقچيان مواد مخدر .

اون روزا بين بچه ها يه شور وحال ديگه اي بود ...  يادش بخير ...
الان که بعد از هشت سال به خوابم فکر ميکنم خيلي از دستش شاکي ميشم ... چرا منو باخودش نبرد؟
اون موقع وضعم بهتر بود ... پولدارتر بودم ... اما حالا ... ؟؟؟
پول که جمع نکردم هيچ ... هر چي که داشتم تو اين شهر خراب شده خرج کردم ... 
جا موندم وتوو حسرت يه خواب ديگه ...
يادش گرامي و روحش شاد .

التماس دعا
یاحق .

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 0:47  توسط مبتلا