تبليغاتX
مبتلا
شکر خدا که نام مرا مبتلا نوشت ...!!!0

بنام الله
ده سال گذشت ... چقدر زود ... برا من همین دیروز بود ...اما انگار که ده سال گذشته ... آره درست ده سال از رفتنت میگذره ... یادم نمیره اونوقت که خبر پرکشیدنت اومد فکر میکردم حتما اشتباه شده شاید یکی دیگه است شایدم یه شایعه ولی ... از واقعیتم گذشته بود ... یادمه  بچه ها هر جور بازی با کلمات و طرفه رفتن و از این شاخه به اون شاخه پریدن که بلد بودن پیاده کردن تا وقتی به من خبر شهادتت و میدن شوک زده نشم ... کی فکر میکرد بری و پشت سرتم نگاه نکنی ... هنوز بچه ها خبرت و از من میگیرن ... فکر میکنن من و تو همون من و تو قدیمیم ... نمیدونن  از وقتی که آخرین بار دیدمت و رفتی و قول دادی که دفعه بعد بیای دنبالم ... حتی یه دفعه هم نگذشته ... چه میشه گفت ؟؟؟
اما مینویسم تا بدونی که هنوز صدای نالت تو گوشمه ... صدای گریه ات که به من جون میداد ... هنوز فکر میکنم پارچه و کتیبه و چراغونیها رو تو میای انجام میدی و میری ... این شبا صدای ناله ات عجیب تو گوشم بود گاهی حس میکردم تو جلوم نشستی و گریه میکنی مثل قدیما ... یادش بخیر...!!!0 
محسن جان ! تو برفتی اما ، یادت اینجا مانده ... به امیدی که کنی ، یاد از این جامانده...
دوم خرداد دهمین سالگرد شهادت خادم الحسین(ع) شهید محسن سیفی گرامی باد
محل شهادت سیستان و بلوچستان ... دشت سمسور
طی درگیری با اشرار و قاچاقچیان مواد مخدر 2/3/78
التماس دعا
یاحق .

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 15:48  توسط مبتلا  |